جوجه کبابی انتخابات
فردا روز انتخابات پارلمان بود. در منزل نشسته بودم و اصلاً انتخابات برام اهمیت نداشت. دلائل خودم رو داشتم. به هر حال هر بار در انتخابات شرکت کرده بودم منتخبم رأی نیاورده بود. همیشه از اوضاع و احوال کشور، ضعیت نامناسب علمی - اقتصادی و عدم پیشرفت و بی سوادی مسئولین گلایه داشتم. همیشه هم تو این محافل جولان می تازوندم.
دیگه مصمم بودم که در انتخابات شرکت نکنم. بهرحال بر اساس آماری که برا خودم تعبیر کرده بودم، شرکت کردن و نکردن من تأثیری نداشته و منتخبین از قبل انتخاب شده بودند. تو خونه بودم که تلفن زنگ زد. یکی از دوستان قدیمی پشت تلفن بود و گفت که رئیس بزرگ کاندیدا شده و فردا می خواین با بچه ها برن شهرستان، به منم گفت که آماده بشم بیان دنبالم. اولش من و من کردم ولی اون حرفم رو قطع کرد و گفت بعدش میرم باغ و ناهار رو همون جا می زنیم تو رگ.
اینو که گفت، سست شدم و بدون اجازه بزرگتر ها بله رو گفتم. تو راه بودیم که یکی از همکار های دوست زنگ زد و از دوستم پرسید که می یاد برن به رئیس بزرگ رأی بدن، اون هم به دوستش گفت که ما الآن تو مسیریم. دوستش جا خورد. بهرحال دوست دوست ما، تو پاچه خواری زبان زد خاص و عام بود، حالا که دیده بود یکی ازش جلو زده، بهش کاملاً برخورد کرده بود.
بعد از انگشت زدن، رفتیم باغ و جوجه کبابی زدیم تو رگ. بعدش هم مثل لاشخوره ها افتادیم به جون باغ و هر چی میوه دستمون اومد چیدیم. اون روز ما برعکس سال های قبل که به منتخبم تو ثانیه آخر و اونم از روی قیافه یا پوستر سرحالی ازش رأی می دادم، به توصیه یکی از دوستان و به ازای یک پرس جوجه کباب انگشت زدم.
کارم یه جورایی برام عجیب بود. خوب اینم تجربه جالبی بود. قبلش تو اخبار فروختن رأی به ازای سیم کارت رو شنیدم بودم و با خودم اونا رو آدم های … تجسم کردم. حالا خودم جزئی از اونا، ولی چند مرحله پایین تر هستم (ارزش سیم کارت کجا، قیمت یه پرس جوجه).
قضیه رو برا دوستام تعریف کردم، هر کسی به نحوی عکس العمل خودشو نشون داد. یکی من رو … خوند. یکی خندید. یکی هم به من گفت که تو که همش دم از سیاست مزنی، چرا یه همچین کاری کردی! یکی از دوستان ضد سیستم هم منو تحسین کرد و گفت، تو بهترین کار رو انجام دادی. تو باز یه چیزی گیرت اومده ولی بقیه چی؟ همشون رفتن پای صندوق رأی و آخرش وضع همینه.
بعد با خودم فکر کردم. اگه بقیه هم مثل من باشن، برا انتخاب نماینده معیاری نداشته و همیشه ثانیه آخری تصمیم بگیرن و با کوچکترین اشاره ای رأیشون رو می فروشن و اصلاً به سیستم اعتماد ندارن، خوب دیگه تکلیف کسایی که رأی میارن معلومه. یا اشتباهی، اشتباهی هستن، یا اشتباهی، اشتباهیه اشتباهی هستن. به هر حال آخرش یه معجونی میشه که همین مایی که رفتیم و انتخابشون کردیم، شاکی اول و آخرشون هستیم.
یکم بررسی کردم و به عقب و عقب تر، نه زیاد، برگشتم. دیدم این بی اعتمادی بی دلیل هم نیست. دروغ تنها دلیل این بی اعتمادیه که …
