ماجرای روستایی که می خواست پیشرفت کند اما …
در روستایی فرد باخدا و سالخرده ای زندگی می کرد. در این روستا مردم باصفا، مهربان و انسان دوست بودند. همه با هم تصمیم گرفته بودند که تا جایی که می شود تلاش کنند و برای رسیدن به هدف والای خود حاضر بودند حتی از جان خود بگذرند. این مسئله را در مبارزه با اشراری که برای باج گیری به روستایشان حمله ور شده بودند کاملا نشان داده بودند. همه یک صدا با پیر روستا بودند و حرف او برایشان هاجت بود.
اما در این میان تعدادی از افرادی که به شهر رفته و با ترفندهای شهری آشنا بودند، دیگر به اصطلاح خود بزرگ فکر می کردند. آنها بدنبال ایجاد امپراتوری خیالی خود بودند. برای همین تصمیم گرفتند خود را تا جایی که می شود به پیر روستا نزدیک کنند. همیشه در جلسات نفر اول بودند. در مبارزات با ظلم و فساد با سر و صدا بطوریکه همه صدای آنها را بشنوند و آنها را پرچم دار این مبارزات بنامند حرکت می کردند. با کوچکترین اتفاقی که می شد با منطق و به آرامی حل کرد، قشون کشی می کردند. خود را مدافع منافع صد در صد مردم معرفی کرده بودند. اما داستان به همین جا ختم نشد.
کم کم مردم روستا به آنها اعتماد کردند و حرف آنها برایشان هجت بود. برای هر کاری از ایشان مشورت می گرفتند. برای ازدواج دختران و پسرانشان از ایشان کمک می گرفتند. پیر روستا کم کم فراموش شد. البته هنوز کسانی بودند که به پاکی ایشان ایمان داشتند ولی چون قدرتشان به نسبت به معتمدین نما ها و پیروانشان کمتر بود، عملاً کاری از دستشان بر نمی آمد. البته خود آنها چون مشکلی احساس نمی کردند اصلا به کم شدن قدرت پیروان پیر روستا توجه ای نمی کردند.
روزی فردی از شهر به روستا آمد و مستقیما به مسجد روستا رفت و با کل اهالی روستا صحبت کرد و اعلام کرد که برای پیشرفت روستای آنها آماده است که سرمایه گذاری کند و در این سرمایه گذاری علاوه بر پیشرفت روستا سودی زیادی عاید مردم می شود. ایشان می توانند مدرسه بسازند. محصولات اضافی کشاورزی، و دامپروری خود را به روستاهای اطراف بفروشند. مدرسه بسازند. دانشگاه بسازند. فروشگاه بسازند. کارخانه بسازند. خودشان از محصولات خام کشاورزی دیگر مواد مورد نیاز تهیه کنند و سود بیشتری عایدشان شود. البته آن فرد قبلا در روستا های اطراف همین طرح ها را اجرا کرده بود و به نتیجه رسیده بود.
پیشنهاد فرد وسوسه بر انگیز بود. مردم روستا به پیش بزرگان رفنتد. آنها می خواستند پیشرفت کنند. آنها به آینده فکر می کردند. بزرگان روستا که از قبل به فکر امپراتوری بودند فرصت را مناسب دیدند. حالا بهترین فرصت بود.
بزرگان محرمانه با فردی که به روستا پیشنهاد داده بود گرفتند. حرف آنها روشن بود از او سهم می خواستند. سهم سود! وقتی فرد با صحبت آنها روبرو شد متعجب شد. چرا که آنها حاضر بودند که سهم کمتری نصیب مردم روستا شود ولی سهمی به آنها اختصاص داده شود.
بعد از کمی مذاکره و صحبت و قول و قرار، ایده دیگری برای سود بیشتر به فکرشان رسید. آنها که اول به سهم خود راضی بودند، با این فکر دیگر از خود بی خود شده بودند. آری چرا فرد غریبه ای بیاید و قسمتی از سود به او داده شود؟ اصلا بعد از مدتی چه تضمینی وجود دارد که سود ما را بدهد؟ چرا خودی ها این کار را انجام ندهند؟
اما قرار گذاشته شده بود. و درصورت فسخ قرارداد مردم روستا خشمگین می شدند. پس باید کاری می کردند که مردم بخواهند او برود، نه بزرگان! الآن موقعش بود. بزرگان شروع به سر دادن شعارهای حفظ هویت و مستقل شدن دادند. مردم روستا که حرف های قشنگ جدیدی شنیده بودند یکصدا فرد را از خود راندند. در این میان تهمت هایی که به فرد غریبه زده شده بود بی تاثیر نبود.
حال نوبت انجام پروژه های عمرانی در روستا شد. روستا باید پیشرفت می کرد تا بزرگان جایگاه خود را از دست نمی دادند. بزرگان که خود در این زمینه تجربه نداشتند و تحصیلاتی در آن زمینه ها نخوانده بودند از ایده های همان غریبه فراری استفاده کردند.
اما بی خبر از آنکه ایده های فرد غریبه فقط تئوری کار بود. در عمل فاکتورهای زیادی دخیل است که باید همگی با هم انجام شود تا کار پربازده ای نتیجه گیرد.
شروع به صادر کردن محصولات اضافی کردند. تجارت بلد نبودند و سودی کمی نصیبشان شد. بزرگان که حاضر نبودند از سهم خود بگذرند پس سودی عاید مردم نشد. کارهای آنها سعی و خطایی بود. بدون سنجیدن کاری دست به انجام آن می زدند و همیشه با شکست روبرو شده بودند.
دست به کارهای عمرانی زدند. از مردم مالیات گرفتند و کارهای عمرانی انجام دادند. در اینجا هم کوتاه نیامدند. پروژه ها را به خودی ها دادند. خودی ها هم بلد نبودند و آنها را خراب کردند.
بخاطر فراری دادن غریبه ای که در روستاهای اطراف اعتبار داشت، و عمل نکردن به قول و قرار تمامی روستاهای اطراف به چشم دیگری به آنها نگاه می کردند. به آنها اعتماد نداشتند و با آنها وصلت نمی کردند. به هر بهانه ای با آنها ستیز می کردند. روستا تنها شده بود.
بزرگان روستا با حرف های قشنگ مردم را همچنان طرف خود نگه داشته بودند. هر کسی با آنها مخالفت می کرد او را دلیل شکست خود در طرح هایشان می دانستند. دیگر کسی جرئت حرف زدن نداشت. همه ساکت شدند. همه با هم. اما وضعیت روستا بدتر و بدتر می شد.
پیش از این که به پیشرفت فکر نمی کردند، از محصولات خود استفاده می کردند و اضافی آنرا انبار می کردند. اما حالا علاوه بر از دست دادن اضافی آن مالیات هم از آنها گرفته می شد. انبارهای آنها خالی شده بود. در سال های خشکسالی فشار زیادی به مردم وارد می شد. مردم شاد نبودند.
دیگر بزرگان دلیلی برای شکست های خود نداشتند. تمامی مخلفان ساکت شده بودند چون نمی خواستند بهانه ای بدست ایشان بدهند. بزرگان هم وضعیت را این چنین دیدند، شروع به ایراد سخن های عجیب اعتقادی. عجیب ترین حرف های که می شد از یک فرد شنید. مردم دیگر خسته شده بودند. آنها می خواستند پیشرفت واقعی داشته باشند. آنها می خواستند سربلند باشند. آنها می خواستند بقیه روستا ها حسرت وصلت کردن با ایشان را داشته باشند نه جوانان روستا همه بفکر پیدا کردن دختر یا پسری از دیگر روستاها و فرار از روستای زادگاهشان باشند. آنها بفکر هویت از دست رفته خود بودند. کم کم به اشتباه خود پی بردند. از همان اول نباید پیر روستا را تنها می گذاشتند. نباید به تازه دوران رسیده ها اعتماد می کردند. نباید با شنیدن یک حرف خوب به گویند اعتماد می کردند. نباید با یک شعار تو خالی مست و حیران شوند.
اما دیر شده بود. آنها ضرر کرده بودند. ولی پیر روستا همچنان امیدوار بود. وقت آن رسیده بود که متهد شوند. وقت آن بود که همت کنند. وقت آن بود که سربلند شوند. وقت اصلاحات بود. وقت پیشرفت واقعی بود.
ادامه دارد….
امضا
مارمولک سی فون
