یک تجربه کاری در یک شرکت دولتی
در گذشته برای کوتاه مدت به شرکت دولتی ملحق شدم. پروژه ای بود که می گفتند ملی است ولی شرکت محترم پیمان کار پروژه را که باید چند سال پیش تحویل می داد، هنوز تحویل نداده بود. از نکته های جالب کار در پروژه این بود که روزهای جمعه - تعطیلات رسمی - هر تقی به توقی که می خورد، کار تعطیل می شد و کارمندان روزکار سر کار نمی آمدند. مدیران پروژه هم هر کدام در تهران دفتری گرفته بودند یا خودشون رو تو یک دفتری جا کرده بودند و خلاصه ماهی دو سه بار اون هم برای گرفتن حق ماموریت به پروژه سر می زدند. اومدن اونا هم خیلی باحال بود. ساعت ۱۱ صبح می اومدند، و ساعت ۴بعدازظهر هم پرواز تهران داشتند. پس از موقعی که می اومدند فقط مشغول هماهنگ کردن برای پرواز برگشت بودند و بکار دیگه ای نمی رسیدند.
البته ما بقول خودمون که اومده بودمچیزی یاد بگیرم، خودمون رو به آب و آتیش می زدم. مثل یه عمله همه کار می کردم. بهرحال می خواستم تجربه کسب کنم. اما یه مدت که گذشت متوجه شدم ملت دارند از من سوء استفاده می کنند. هر کسی و واحدی وظیفه اش رو به من محول می کند. خوب کم کم فشار قضیه داشت دیوانه ام می کردم. که اصل اول کار در این جوها رو یاد گرفتم.
پیچاندن!
کمی دقت کردم دیدم که همکارام حتی تلفن مدیران را هم جواب نمی دهند! اگه مسئولیتی بهش محول می شد، به هر بهانه ای از زیرش در می رفتند و خلاصه کارا رو زمین می ماند. از دور که نگاه می کردم، مثل برام فیلم های کمدی بود.
یک عادت بدی که داشتم این بود که کاری را که به من محول می شد، با بیشترین سرعت ممکنه تحویلش می دادم. یک بار آنقدر سریع کار را انجام دادم که طرفی که می خواستم کار رو به او تحویل بدهم، می گفت غیرممکن است. تو داری سر من کلاه می ذاری! ولی بعد از بررسی متقاعد شد که من واقعا انجام داده بودم ولی هنوز یه جورهایی بهم شک کرده بود. بعدش برای کسی مهم نبود که من سریع کار می کنم و همکار بغل دستی کند. تا کارم تمام می شد، کار بعدی می آمد. آخر ماه هم اونی که کند تر کار می کرد، برنده حقوقی بود! این شد که قانون دوم رو یا گرفتم.
کش دار کردن کار!
همیشه به کارم مشغوم بودم. اصلا به رفت و آمد ها توجه ای نداشتم. سرم به کار خودم بود. رئیس می آمد. نمی آمد. خلاصه تمام تمرکزم رو کارم بود. بعد از مدتی وقتی از برد اعلانات را دیدم، متعجب شدم. کسانی که اصلا کار نمی کردند و فقط کارشان انجام کارهای شخصی مدیران، شرکت در انواع مراسم و خلاصه کارهای جنبی بود، مسئولیت به آنها واگذار شده بود. مسئولیت هایی که به تجربه و لیاقت فرد بستگی داشت. انگار ایشان کورکورانه انتخاب شده بودند. در اینجا بود که اصل سوم رو یاد گرفتم.
پاچه خواری!
هنوز چندماهی می توانستم در شرکت بمونم و مخصوصاً اصول جدیدی یاد بگیرم. ولی دیگه خسته شده بودم. از جو - از به هم ریختگی - از نبود کار برای انجام دادن - از ادای پیشرفت و خوب کار کردن را در آوردن - از بودن در چنین مجموعه ای! دل رو دزم به دریا و آنها را رها کردم.
امضا
مارمولک شبکه سی فون/
