درحال مشاهده > پيش خوان / فرهنگی و هنری / زمان که می گذرد رفتن سخت می شود

زمان که می گذرد رفتن سخت می شود

زمان که می گذرد رفتن سخت می شود

برای گفت وگو با گیزلاوارگا سینایی باید خوب گوش کنی و بعد لابه لای جملات شیرین اش که پر از نوستالژی است روی نقطه یی دست بگذاری که رشته کلامش را از همان جایی که قطع کرده پی بگیرد. این طور می شود که شیرینی روایت با طعم دلچسب کلماتش مثل سنگی که به ته دریاچه یی می رود در ذهن آدم ته نشین می شود. حدود ۴۰ سال پیش و به هنگام تحصیل در رشته نقاشی بود که در دانشگاه وین، با خسرو سینایی آشنا شد. بعد به ایران آمد و اینجا ماندگار شد و حالا این هنرمند مجاری از چهره های آشنای نقاشی معاصر ایران است.

● روزهای نخست ورود به ایران برای یک هنرمند مجاری که به کشوری غریب پا گذاشته و با فضای و محیط هنری اینجا ناآشناست چطور گذشت؟

▪ از وین که به تهران آمدم مسحور فرهنگ و تمدن ایران شدم و تاثیر عجیب این فضاها. ما مجارها تاریخ چند هزار ساله یی مثل پیشینه ایران نداریم و به گواهی تاریخ از شرق به غرب آمدیم؛ برای همین، پیشینه فرهنگی و تاریخی ایران برایم مسحورکننده بود. البته بعد از ۵ ماه زندگی در اینجا اول خیلی ناراحت بودم به این دلیل که سرنوشت فعالیت هنری ام را نامعلوم می دیدم اما وقتی با مرحوم ژازه طباطبایی، دوست نزدیک خسرو، آشنا شدم او تشویقم کرد که به نقاشی ادامه دهم و قرار شد ۵ ماه بعد نمایشگاهی از نقاشی هایم را برگزار کند. حرف های او مثل نیرویی بود که باعث شد قلم مو را بردارم و نقاشی بکشم. اولین نمایشگاهم در گالری ژازه طباطبایی (هنر جدید) به نمایش درآمد. موضوع نقاشی هایم تحت تاثیر فضایی بود که از اروپا به همراه خودم به ایران آورده بودم. البته این فضا با آنچه در ایران دیده بودم تلفیق شده بود. در نگاه اول آن چیزی که از فضای ایران در نمایشگاهم بود، ظاهر این سرزمین با آدم های ساده زندگی ایرانی بود. در همین دوره سه نمایشگاه دیگر هم برگزار کردم. دو تا در گالری«هنر جدید» و یکی در انجمن ایران- امریکا سابق که بیشتر و بیشتر فضای ایران در آن جریان داشت. موضوعاتی که به عنوان یک هنرمند غریب با فضای ایران انتخاب می کردم تحت تاثیر تصاویری بود که در اطرافم می دیدم؛ مثلاً کله پز، لوطی انتری، فرش فروش ها و… که برای من به عنوان یک اروپایی تازه وارد به این سرزمین جالب و جذاب بود. این چهره های ساده در پشت خود مفهوم و معنای بیشتری برای گفتن داشتند. تابلویی کشیده بودم به نام «سیزده بدر» که متاثر از همین نگاه بود یا تابلویی با عنوان کله پز که یکی از مهم ترین کارهایم بود و هنوز هم آن را دارم. وقتی این نقاشی را به نمایش گذاشتم، گفتند چطور این کله پز به نظرت جالب آمد و آن را کشیدی؟ گفتم ممکن است شما از مقابل کسی یا جایی رد شوید که برایتان آشناست و بارها آن را دیده اید و به نوعی به آن عادت کرده اید، اما من با دید دیگری به این آدم ها و محیط اطراف شان نگاه می کنم. به هر حال آن کله ها با آن چشم هایی که نگاهت می کنند و چهره کله پز فضای سوررئال و دوگانه یی بود. آن کله پز در عین مظلومیت آدم قلدری به چشم می آمد. اتفاقاً بعد از مدتی که عکس نقاشی هایم را در مجارستان به نمایش گذاشتم با یک کلکسیونر آشنا شدم که برایش جالب بود. یک زن آرتیست مجاری دیگر در عراق هم چنین صحنه یی را (کله پز) به سبک دیگر کشیده بود. به هر حال اینها دوره اول نقاشی هایم بود که سه نمایشگاه را دربر گرفت.

● در واقع نقاشی های این دوره شما متاثر از فضای بیرونی جامعه ایرانی بود.

▪ بله. یادم هست در سومین نمایشگاه هم در انجمن ایران و امریکا سابق نمایشگاهی داشتم از تصویر آدم های ساده کوچه و بازار. روی پوستر نمایشگاه نوشته بودند «نقاشی های عارفانه» که جنجالی به پا کرد. نقدهای بسیاری نوشتند که مثلاً مگر تصویر یک کله پز نقاشی عارفانه می شود حتی مقاله یی در یکی از مجلات نوشته شد با این تیتر «کله پز عارف». نویسنده می خواست با این تیتر این کارها را دست بیندازد که یعنی چه که تو فیگورهایی اینچنینی کشیدی و اسمش را گذاشتی عارفانه. اما نگاه عارفانه در این نقاشی ها وجود داشت. درست است که اینها پرتره های آدم هایی بودند که مثلاً دوره گرد بودند اما در آنها یک نوع درد و حس خاصی بود که به دنبال آن بودم. پشت صورت این آدم ها آرزو، سرنوشت، مظلومیت، زیبایی و حسرتی وجود داشت که سعی کردم آن را روی بوم بیاورم.

● البته دریافت شما از آن فضا و آدم ها، متفاوت با نگا هی است که یک نقاش ایرانی به این مناظر دارد. در تابلوی «سیزده بدر» سماور را سبزرنگ کشیدید و کله های گوسفند را زردرنگ. این رنگ چه چیزی را می خواهد به بیننده القا کند؟

▪ با این رنگ ها می خواستم همین حس ها و فضای نوستالژی و آرزوهای این آدم ها را به بیننده منتقل کنم. کفاشی که سر تا پایش آبی است و کفش هایی که رو به رویش چیده و تمیز می کند هم آبی است. یک آدم کوچک با آرزوهای بزرگ و هدفی در زندگی که می خواهد به آن برسد. در این آخری ها دو تا کار دیگر هم بود. تابلوی قیچک زن و فلوت زن. صحرا و آدم های صحرایی و این فضای رویایی و غمگینی را که از آن درک کردم روی بوم آوردم. این نقاشی ها تلفیقی از حس و فرم بود.

● در دوره اول نقاشی های شما، آدم ها و محیطی که در آن قرار دارند محور قرار می گیرد اما در دوره های بعدی این نگاه در آثارتان کمرنگ و کمرنگ تر می شود. چطور این اتفاق افتاد؟

▪ دلیلش این بود که من به ادبیات و فلسفه شرق تا این اندازه نزدیک نشده بودم و از لحاظ حسی همان راه را ادامه می دادم. فکر می کنم آدم در نوجوانی دنبال یک راهی است به عنوان یک هنرمند، بعد با پختگی بیشتر و با پیدا کردن راه های جدید همان حرف ها را دوباره، شاید به شکلی دیگر می خواهد بگوید؛ سرنوشت انسان ها، چگونگی آن و… بعد که دوره های آشور و ایران باستان را دنبال کردم فکر می کنم همین راه را ادامه دادم. اگر داستان های یونان یا شاهنامه یا فولکلور دنیا را نگاه کنیم درباره آدم هایی صحبت می کند که در آنها آدم های ساده و آدم های والا در کنار هم وجود دارند. امروزه که به صفحه حوادث روزنامه ها نگاه می کنیم داستان آنها شبیه داستان سوفوکل یا ادیپ ست. آدم های چندصدساله پیش هم همین طور بودند. در واقع داستان همان داستان است.
اما فرم و مکان عوض شده است. به هر حال در نقاشی هایم دنبال همان راه بودم؛ انسان، سرنوشت و راهی که در پیش می گیرد. بعد جنگ پیش می آید و تمام فضای اطرافم می شکند. جنگ برایم علامت سوال می شود، چون تولدم هم همزمان با جنگ جهانی دوم بود. ۱۲ سال کار و زندگی کردم و نمایشگاه انفرادی و گروهی گذاشتم و بچه هایم به دنیا آمدند اما همه چیز یک باره به هم خورد. جنگ بود و نمی دانستیم زندگی مان چه مسیری را طی می کند. کار هنری به آن شکل جریان نداشت و تمام موزه ها بسته بود و. . . اما همچنان با علاقه کار می کردم. آن چیزی که در آن لحظه برایم اتفاق افتاد، در تاریکی هایی که حمله هوایی پیش آورده بود، زیر نور شمع، خواندن شعرهای خیام و حافظ بود. مهم ترین شعر خیام در آن زمان برایم «ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز» بود. واقعاً خودم را مثل یک عروسک خیمه شب بازی حس می کردم که سرنوشت، هر لحظه بازی جدیدی را با من آغاز می کند که از پایان آن بی خبرم. اگر امروز همه چیز خوب پیش می رود ومعلوم نیست فردا چه پیش بیاید. این دوره باعث شد عروسک های کور را بکشم.

● مخاطب نقاشی های شما قرار است چه حقیقتی را از جنگ در این عروسک های کور جست وجو کند؟

▪ عروسک سمبل انسان است. از قدیم الایام در مصر وجود داشته است. عروسک به عنوان یک شیء نقش زیادی در تاریخ بشر ایفا کرده و می کند. معمولاً عروسک بازی کار دخترها و عروسک اصلاً برای دخترهاست. عروسک تداعی کننده خودشان است و زنانگی شان. عروسک ها همیشه خیلی خوشگل هستند، چشم های آبی دارند، می خوابند، بلند می شوند و همیشه لبخند بر لب دارند. برای همین این عروسک ها شدند سمبل آن موقعیتی که در آن قرار داشتم. معمولاً وقتی شرایط خراب می شود ما به روی خودمان نمی آوریم و سعی می کنیم همه چیز را عادی نشان دهیم. ببینید درست مثل پیر شدن عروسک است. عروسک هم یک جوری پیر می شود. ما آدم ها پیر می شویم و صورت مان چین و چروک پیدا می کند، عروسک هم پیر می شود اما پیر شدن عروسک این گونه است که دستش می شکند، کور می شود، رنگ و رویش می رود و… اما لبخندش همیشه باقی می ماند؛ لبخندی که می خواهد بگوید هیچ چیز عوض نشده است. این ظاهر ماجراست و در پشت آن واقعیتی تلخ نهفته است. فیگور عروسک به عنوان سمبلی از سرنوشت است که دائم با ما بازی می کند. من می خواهم خودم را در این شرایط حفظ کنم اما همه چیز یکدفعه می شکند.

عروسک ها وسیله خوبی بودند که تمام ترس ها و واهمه ها و دنیای شکسته ام را به نمایش بگذارم. سوال دیگری هم برایم مطرح شد. اینکه کجا هستم؟ آیا باید در ایران بمانم یا بروم؟ این علامت سوالی بود که با پایان جنگ تمام شد و یک جورهایی شرایط ثبات پیدا کرد. من با این شعر خیام که «ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز/ از روی حقیقتیم نه از روی مجاز/ یک چند در این بساط بازی کردیم/ رفتیم به صندوق عدم یک دم باز» آشتی کردم. در اشعار خیام می بینیم که زندگی با همه سختی هایش ممکن است به بن بست برسد، اما آدم باید به زیستن ادامه دهد. نمی شود همه چیز را خوب و در شرایط ایده آل نگه داشت. اتفاقات مختلفی در زندگی پیش می آید که کنترل آن از دست ما خارج است.

● شما در زندگی تان دو جنگ تلخ را تجربه کردید. جنگ جهانی دوم که باعث ویرانی زادگاه تان مجارستان شد و جنگ ۸ ساله که در وطن دیگرتان ایران رخ داد. تاثیری که جنگ روی شما گذاشت چگونه بود؟

▪ جنگ اول البته یک جنگ غیرمستقیم بود چون از زبان پدر و مادرم شنیدم. بزرگ ترین جبهه جنگ در مجارستان ایجاد شد. روس ها می خواستند آلمانی ها را بیرون کنند و آلمانی ها مقاومت می کردند. دستور آمده بود ظرف نیم ساعت شهر را خالی کنیم. پدر و مادرم من را برداشتند و رفتند خارج از شهر. وقتی به بوداپست برگشتیم خانه مان با خاک یکسان شده بود. همه این اتفاقات را بعدها از زبان پدر و مادرم شنیدم. بعد از جنگ همه آدم ها شرایط یکسانی داشتند و وضعیت اقتصادی نامناسب بود. اما کودکی ام مانع از این شد که شرایط سخت جنگ را به درستی درک کنم. جنگ تنها حرف ها و خاطراتی بود که از زبان پدر و مادرم می شنیدم.

با وجود همه این سختی ها کودکی ام رویایی و زیبا گذشت چون جایی زندگی می کردیم که در کنار جنگل بود. پدرم وقتی می خواست تمرین آواز کند، می رفتیم جنگل. خود جنگل هم که برای بچه ها جذاب و فوق العاده است. پدرم رمانتیک و رویاپرور بود. قصه هایی که او حین گشت و گذار در جنگل برایم تعریف می کرد بعدها موجب شد به دنبال قصه ها و اسطوره ها بروم. پدرم با اینکه خواننده اپرا بود اما کاری برایش پیدا نمی شد و مجبور بود در یک کارخانه چاپ کار کند.

کتاب هایی که قرار بود خمیر شوند را با خودش می آورد خانه و برایم می خواند. قصه هزار و یک شب یکی از آن قصه ها بود که برایم مثل یک رویا می ماند و یادم است اسم هایی در این داستان می شنیدم که برایم حیرت انگیز بود؛ پری بانو، علاءالدین و… حتی آن وقت فکر می کردم اگر بزرگ شوم و بچه دار شوم اسم پسرم را می گذارم عبدالله. خلاصه برایم یک دوره پر از فانتزی و رویا بود. آن دوران با زمزمه های پدرم گذشت که مدام می گفت زندگی سخت ما یک روز با رفتن به یک جای دیگر تمام می شود و این میل رفتن از کودکی در من شکل گرفت و خیلی دلم می خواست بدانم آن سوی دنیا، پشت پرده آهنین حکومت شوروی چیست؟ آن سوی دنیا برایم سرزمینی پر از رویا بود و یک اقیانوس که فکر می کردم اگر به آن طرفش برسم، رسیده ام بهشت. اما الان فکر می کنم همان دوران کودکی بهشت ام بود چرا که هیچ چیز بالاتر از آن نیست که در کودکی پدرت قصه های شیرینی را در گوش ات زمزمه کند و تو رویاپردازی کنی.

● این حس رفتن که همیشه همراه شما بود باعث نشد در زمان جنگ، ایران را ترک کنید.

▪ بله، جالب این است که همیشه فکر می کردم آن وقت ها که وین بودم می آیم ایران و شرق را می بینم. آن وقت ها کنجکاو بودم که گوشه و کنار دنیا را ببینم اما بعدها که با شرایط اینجا خو گرفتم احساس کردم که دیگر نمی شود فوری کوله پشتی را برداشت و به سفر رفت. بالاخره اینجا یک چیزهایی داشتم و دارم که برایم با ارزش و عزیز است و نمی خواهم از آنها فرار کنم. فکر کردم رفتن آسان است اما زمان، رفتن را سخت می کند. به هر حال بعد از یک مدت که زندگی متفاوتی را در ایران تجربه کردم آن طور نبود که فکر کنم خیلی آسان رهایش کنم و بروم. جنگ هم خیلی ناراحت کننده بود چون نمی دانستیم فردا قرار است چه اتفاقی بیفتد. به همین دلیل زمان داشتم که مقدار بیشتری درباره ایران و ادبیات آن بدانم. سال های جنگ با خانم اصولی می نشستیم و درباره ادبیات ایران حرف می زدیم و شعر می خواندیم.

با اینکه حس رفتن همیشه همراه شما بود اما در زمان جنگ، ایران را ترک نکردید.
بله، جالب این است که همیشه فکر می کردم آن وقت ها که وین بودم می آیم ایران و شرق را می بینم.

آن وقت ها کنجکاو بودم که گوشه و کنار دنیا را ببینم اما بعدها که با شرایط اینجا خو گرفتم احساس کردم که دیگر نمی شود فوری کوله پشتی را برداشت و به سفر رفت. بالاخره اینجا یک چیزهایی داشتم و دارم که برایم با ارزش و عزیز است و نمی خواهم از آنها فرار کنم.

فکر کردم رفتن آسان است اما زمان، رفتن را سخت می کند. به هر حال بعد از یک مدت که زندگی متفاوتی را در ایران تجربه کردم آن طور نبود که فکر کنم خیلی آسان رهایش کنم و بروم. جنگ هم خیلی ناراحت کننده بود چون نمی دانستیم فردا قرار است چه اتفاقی بیفتد. به همین دلیل زمان داشتم که مقدار بیشتری درباره ایران و ادبیات آن بدانم.

سال های جنگ با خانم اصولی (نقاش) می نشستیم و درباره ادبیات ایران حرف می زدیم و شعر می خواندیم.

● همین آشنایی با ادبیات ایران باعث شد که مرحله بعدی نقاشی های شما (دوره تخت جمشید و مجسمه های آشور) به نمادها و نشانه های ایرانی نزدیک شود؟

▪ وقتی بیشتر فلسفه شرق را شناختم به یک نقطه یی رسیدم که خیلی مهم است. آن نقطه تفاوت زیاد بین فلسفه شرق و غرب بود. در فلسفه شرق بودن و رفتن یکسان است. انسان پس از مدتی می میرد و زندگی مثل یک دایره بزرگ در چرخش است و مرگ با یک نوع متانت در شرق اتفاق می افتد.

وقتی به درونمایه شعرهای شاعران بزرگ ایرانی هم نگاه می کنیم این موضوع دیده می شود. اما در اروپا همه چیز خیلی تند می شود و راجع به مرگ هم نمی خواهند حرف بزنند. اما در شرق این طور نیست با رفتن و بودن آشتی است. در ایران، سرزمینی با چندهزار سال پیشینه تاریخی، عمارت های قدیمی یا مجسمه های تخت جمشید را می بینیم یا در نیشابور وقتی یک لایه خاک را کنار می زنیم چند هزار سال قدمت می بینیم. وقتی در دوره نقاشی های تخت جمشید می خواستم این دوره باشکوه را نشان دهم کنار هر کدام از این مجسمه ها، علامت زندگی گذشته ام و این حال است. این حال و گذشته که با هم عوض می شود، فلسفه جدیدی بود که پیدا کردم. حس کردم دنیا این طور است اما عیبی ندارد. همه چیز تکرار می شود.
رفتن و منهدم شدن در دوره یی با اعتراض من مواجه شده بود اما بعد با این مفاهیم آشتی کردم. آمدن و رفتن جزیی از زندگی است. اصلاً زندگی باید این طور باشد.

● این عناصر زنده مثل پرنده یی کوچک، شاخه یی گل، سیب سرخ و… که در کنار نقوش تخت جمشید می بینیم استعاره از چیست؟

▪ آن گل تداعی بهشت را می کند که روی دیوارها می بینیم. در واقع اگر این جور هم فکر کنیم دور نیست از آن فولکلورهای زنده که کار کردم ولی به نوعی دیگر. بعدها که دیوارها آمدند هم همین طور است. بعضی ها می گویند چقدر با هم فرق می کنند. فرقی نمی کند. فقط مجسمه ها از نظر فرم و رنگ شکلی حماسی دارند. اما فرسک های رنگ پریده که مینیاتورها رویش است و پاک شده مثل این باغ های بهشتی است که پاستل است اما آن نشانه ها که در کنارش زنده است از نظر مفهوم همان است.

● تکه تکه شدن نقوش یک جور حس حسرت و از دست رفتگی را القا نمی کنند؟
▪ فکر می کنم این هم جزیی از نقاشی ها باشد. به هر حال هر کسی دید خودش را از اثر هنری دارد. بعضی وقت ها پیش می آید دوستان یک نکته هایی می گویند که من به آن فکر نکردم اما در نقاشی هایم وجود دارد. چون در اثر هنری باید رازی نهفته باشد تا برای هر کس علامت سوالی به وجود آید. اگر همه چیز خیلی روشن و مستقیم باشد اتفاقاً هنر واقعی نیست. اما این نکته که یک حسرت بابت از دست رفتن باشد، بله، این در نقاشی هایم هست. به هر حال در دوره یی زندگی می کنیم که خیلی از وقت ها ارزش آن چیزی را که داشتیم یا داریم نمی دانیم. الان عمارت هایی را خراب می کنند که حیف است. تاریخ دارد، نقش و نگار دارد و تداعی کننده یک تصویر زیباست. اما نه پولی دارند که درستش کنند و نه چندان به آن اهمیت می دهند. بعضی وقت ها فکر می کنم که خیلی چیزها همین طور خراب شد حیف بود. اما چاره نیست. اگر دیواری، مجسمه یی یا حتی یک کاشی می بینید که قدمت دارد، رنگش پریده و کمی نقشش رفته، به هرحال زیباست چون ردپای قدمت روی آن پیداست. من به این آثار بها می دهم و فکر می کنم مهم است که ما هنر گذشتگان را ببینیم.

● بعد از دوره (طنین سکوت) می رسیم به (تصاویر و دیوارها ) یک دهه فاصله به نمایش گذاشته شد. در این دوره هم مضامین کم و بیش همان مضمون نقاشی های دوره طنین سکوت است اما کمی رنگ ها روشن تر و کار لطیف تر شده است؟

▪ این به دلیل همان عنصر که می خواستم با آن همان حرف را بزنم تاثیر داشت. مجسمه ها به دلیل فرم و رنگ، شکلی حماسی دارند. اما دیوارها رنگ پریده اند، مثل تفاوت میان داستان حماسی و شعر می مانند.
دیوارهای رنگ پریده مثل یک غزل لطیف است و آن یکی داستانی حماسی است. اما آن چیزی که می خواهم بگویم یکی است؛ حکایت گذشته و حال.
برای همین بعضی وقت ها پیش می آید که دیوار کار کردم و دوباره چند تا مجسمه کار کردم. چون فکر می کردم هنوز دلم می خواهد درباره اینها حرف بزنم.

● در دوره اولیه فضاها تیره بود ولی کم کم بعد از دوره عروسک ها، رنگ های روشن طراوت خاصی به نقاشی های شما می بخشد.

▪ فکر می کنم فقط موضوع کارهایم متفاوت است اما آن چیزی که می خواهم بگویم همان است. ممکن است آدم غیرآگاهانه فرمی را انتخاب کند. شاید دلم خواسته یک جوری با این فرم ها بازی کنم. به نوعی می خواستم همین مفهوم را لطیف تر بگویم.

● بین این دو دوره هم چهره هایی از مردم جنوب را کشیدید و. . . .

▪ بله. سال ۱۹۹۸ سفری داشتم به جنوب ایران و فضای آنجا تاثیر عجیبی روی من گذاشت. آدم ها و فضای جنوب، یادآور رویاها و افسانه هایی بود که در کودکی شنیده بودم. هنوز هم این احساس را نسبت به جنوب دارم. جنوب کشش عجیبی دارد. با آن زن ها و نقاب ها که شکل همان موجوداتی هستند که از ازل می آید. شبیه داستان های اسطوره یی یونانی و ایرانی. پشت نقاب زن ها چهره و چشم ها و گونه های آنها را حس می کردم. با آن لباس های رنگی و پارچه های طلایی و چهره رازدار فکر کردم داستان های آدم های جنوب باید داستان های جالبی است. خیلی احساس نزدیکی بین داستان های جنوب و یونانی حس می کردم. حتماً دریا به شکلی روی این داستان ها تاثیر گذاشته است.

همین امسال هم برای شرکت در فستیوال محیط زیست به هرمز رفتم و از آن فضا و سنگ ها و ۳۶ نوع خاک رنگی که در این جزیره وجود دارد حیرت کردم. دوست دارم داستان های آدم های جنوب را بشنوم. چند تا ایده هم از این سفر گرفتم که ممکن است نقاشی کنم.

● فکر می کنم این پیشینه ذهنی شما باز برمی گردد به داستان هایی که پدرتان برای شما تعریف کرده است. یاد جمله یی از مارکز می افتم که می گوید؛ «من راوی قصه های مادربزرگم هستم. » به نظرم گیزلا سینایی هم راوی قصه های پدرش است. آن قصه ها نه تنها در نقاشی هایتان نمود پیدا کرده بلکه در لحظه های زندگی تان هم جاری است.

▪ بله، حتماً؛ چون راه خودم را با همین قصه ها پیدا کردم و این آرزو که بروم و دنیا را ببینم، آمدم اینجا و این چیزها را دیدم با خودم گفتم ریشه خیلی از این قصه ها مشترک است. در فیگورهای تخت جمشید مثلاً فیگور گاو را که می بینید و متعلق به ادیان قدیم ایران است ما در کریت یونان هم می بینیم. حتی مراسم گاوبازی در اسپانیا که خون این حیوان را می ریزند تا به نوعی زمین بارور شود. احساس می کنم این حتماً از یک رسم و رسوم قدیمی می آید و همه مراسم به نوعی ریشه مشترک دارند.

حتی فیگور دیو که در اسطوره و قصه های فولکلور ایرانی اینقدر جالب است، خیلی شبیه فائون یونانی است. اما در یونان کمی شکلش متفاوت از دیو سفید و شاخ دار اسطوره های ایرانی تصویر می شود، ولی شخصیت آنها خیلی شبیه به هم است.

● بعد می رسیم به «سفرنامه». موضوع آخرین کارهایتان.

▪ ببینید بعد از سال ها نقاشی کردن و دوره های مختلفی که از سر گذراندم پیش خودم فکر کردم که گیزلا تو در حال حاضر به جایگاهی به عنوان یک خارجی در نقاشی معاصر ایران رسیدی که بابت آن مغرور و خوشحالی. فضای ایران را پس از این سال ها به خوبی حس و کشف کردی اما در اصل خودت به کجا تعلق داری و چه هستی؟ در واقع هنر من از دو سرچشمه تغذیه می کند. به هر حال هویتم مجاری است و بعدها که به اینجا آمدم تحت تاثیر فضای ایران قرار گرفتم. مثل مسافرت بزرگ از غرب به شرق بود. به همین خاطر دلم می خواهد این را در نقاشی ام بیاورم و هویتم را نشان دهم. می خواهم بگویم گیزلا هر دو اینهاست. برای همین چند تا کار کردم و آنها را در قالب نمایشگاهی با عنوان «سفرنامه» می خواهم در اروپا به نمایش بگذارم و بعد از نمایش در مجارستان به ایران بیایم. چند تا نقاشی در این مجموعه وجود دارد و یک لوح ۱۵ متری که از یک چمدان بیرون افتاده است. در این لوح از تولد تا همین شصت و چند سالگی ام، دوره ها و اتفاقات مختلف را نقاشی کردم و نوشتم. نوشتن را هم خیلی دوست دارم. ادبیات برای من مهم بوده و هست.

در واقع من با قلم مو می نویسم. اگر نقاش نمی شدم دوست داشتم بنویسم. اما زبان مادری ام از بین رفت و وقتی به وین آمدم تبدیل شد به زبان نقاشی. زبان نقاشی هم یک زبان بین المللی است و هر کس می بیند آن را می فهمد و لازم نیست آدم حرف بزند. در ۴۰ سال گذشته نامه های زیادی از عزیزانم داشتم که در گنجه یی نگهداری می کردم. به این فکر افتادم که این نامه ها را چه کار کنم. بعد یاد لباس طلسمی افتادم. لباس طلسمی یک لباس شرقی است. همین که بچه یی به دنیا بیاید یا سرداری به جنگ برود زیر پیراهنش دعاهای مقدس می نویسند. فکر کردم نامه هایم برایم چنین کارکردی دارند. نامه ها را به شکل لباسی درآوردم و کلاژی کردم و چاپ کردم و پارچه ها را دوختم. شهر فرنگ هم داشتم که یک ویدئو آرت مانند بود. نقاشی ها هم باز فیگورهای اسطوره یی بود. یکسری نقاشی های کوچکی است که «زن پرنده ها» را نشان دادم. تا حالا در دو موزه این کارها را به نمایش گذاشتم و الان قرار است در اروپا بچرخد و بعد به مجارستان و سرآخر به ایران بیاورم.

● در چند سال گذشته شما به برپایی کارگاه های نقاشی روی آوردید و در داخل و خارج از کشور این کلاس ها را برگزار کردید. هدف تان از برگزاری این کارگاه ها چه بود؟

▪ من ۲۰ سال هنر تدریس کردم. در مدرسه سفارت آلمان دبیر هنری بودم و آتلیه داشتم. بعد از ۲۰ سال فکر کردم کمی مسافرت ها و نمایشگاه هایم زیاد شده و باعث می شود آن جور که دلم می خواهد، نتوانم نقاشی کنم. به همین دلیل تدریس مداوم در مدرسه را رها کردم. بعد احساس کردم تدریس به هر حال یکی از برنامه ها و اهداف زندگی ام است. آدم دوست دارد تجربه هایش را به جوانان منتقل کند. به این ترتیب بود که از پنج سال پیش تاکنون کارگاه هنری در اینجا و خارج از کشور برپا می کنم. به عنوان نقاش و معلم نقاشی به این نتیجه رسیدم که به این شیوه درس دادن خیلی بیشتر عقیده دارم. چون در این کارگاه ها یک جور زندگی جریان دارد که برایم هیجان انگیز است. در حال حاضر همه جا آدم می شنود که کارگاه در همه طیف های هنری است. فکر می کنم الان ضرورت ایجاد کارگاه ها احساس شده است. آدم ها مقداری منزوی شدند. در چیزهایی با هم نیستند. قدیم با هم آواز می خواندند، ساز می زدند و سنت بوده که با هم کاری را انجام دهند اما الان همه از هم جدا شده اند. فکر می کنم امروزه ضرورت جمع شدن آدم ها دور هم برای انجام کار هنری بیشتر و بیشتر حس می شود. به عنوان معلم نقاشی احساس می کنم در مدت کوتاهی در یک محیط جدید با آدم های جدید می توانم تمام نیرو و تجربیاتم را جمع کنم. این تجربه درست مثل یک مسافرت خوب و جذاب اتفاق می افتد.

● وقتی به گذشته نگاه و دوره های مختلف نقاشی هایتان را مرور می کنید گیزلاوارگا را به کدام دوره بیشتر نزدیک می بینید.

▪ فکر می کنم در مسافرتم و نمی خواهم در یک جا متوقف بمانم. بعضی از آدم ها به آخرین ایستگاه که می رسند می ایستند. اما آخرین ایستگاه برای من جالب نیست و بیشتر خود راه را دوست دارم. الان فکر می کنم خیلی نقاشی کرده ام و دوره های مختلف داشته ام که هر کدام برایم، سخت آسان، خوشایند و. . . بوده اما معمولاً در هر دوره یی همان دوره را دوست داریم. مثلاً همین الان که مشغول تدریس هستم برایم جالب و هیجان انگیز است.مکن است اشتباه باشد اما هنوز فکر می کنم بهترین نقاشی ام را نکشیده ام و هنوز خیلی حرف برای گفتن دارم و راه تجربه برایم باز است. نمی ایستم؛ دلم می خواهد جلو بروم و تجربه های جدید داشته باشم. فکر می کنم آدم از هر ایستگاهی که می گذرد تمام شده و رفته و این خود راه است که دوست داشتنی است. این مهم است که آدم فکر کند دارد پیش می رود و چه چیزی انتظارش را می کشد.رفتن و خود زندگی برایم جالب است و تا وقتی دستانم می تواند روی تابلو نقشی بزند دوست دارم نقاشی کنم.

روزنامه اعتماد/

ابزارهای اضافی AddThis Social Bookmark Button
پیوند به مقاله:




نظرات این مطلب را با RSS دنبال کنید.


نظر خود را به دیگران بگویید

تذکر: لطفاً نظر خود را به فارسی تایپ کنید. از نوشتن مطلب به انگلیسی یا پنگلیسی خودداری کنید. برای راحتی در خواندن نظرات لطفاً به این تذکر توجه کنید.

کد روبرو را در مستطیل زیر وارد کنید  

برای مطالعه بیشتر درباره تصویر شناسه اینجا را کلیک کنید

شما قادر به استفاده از کد های

XHTML:<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

هستید.


لينکدوني روزانه
كودك چيني با قلبي بيرون از بدن
زیباترین مردان جهان کدامند؟
بازارهای ارزی جهان در انتظار نوسانات نامشخص هفته جدید
اولين گروه خوانندگان زن رپ در عربستان
"جکی چان " به این زنان حسادت میکند ! +عکس
مرگ کهنسال ترین انسان جهان
بمب جنسي، خطرناك‌تر از بمب دشمن
تقویت شاخصهای سهام آسیا برای چهارمین روز متوالی
افراد ناشناس به ماشين نيكبخت واحدي خسارت وارد كردند
ساندرا هانت: ایران دارای چهره های مستعد داوری است
ساندرا هانت: ایران دارای چهره های مستعد داوری است
کاهش شدید نرخ بهره بانک مرکزی چیــن به تقویت بازارهای مالی آسیا کمک کرد
توقف روند ریسک پذیری در بازارهای مالی جهان و تقویت مجدد دلار
آتش شهوت پدر غربی؛ بوستان فرزندان را می‌سوزاند !
عالمي: سينماي ما پر شده از بيني‌هاي عمل كرده و چهره‌هاي آرايش شده
تضعیف دلار در شرایط پرنوسان بازارهای مالی جهان
"یوزارسیف" از خدمت سربازی معاف نشده
علیرغم انتشار آمارهای ضعیف اقتصادی در سطح اروپا و آمریکا، روند تقویت بازارهای مال
اسيدپاشي مردي بر روي همسر و دخترش
اسيد پاشي طالبان به دختران افغان

آرشيو لينک ها