شهریور ۱۶م, ۱۳۸۷ |
اندیشه |
همیشه فکر می کردم که عشق به یک نفر بهترین احساس است که یک انسان می تواند داشته باشد. اما فهمیدم که عشق به یک دوست خیلی بهتر است. ممکن است عشق مان را از دست بدهیم ولی دوستان واقعی را از دست نخواهیم داد.
ادامه مطلب را مشاهده کنيد »
شهریور ۱۶م, ۱۳۸۷ |
اندیشه |
میلیونری از چشم درد شدیدی رنج می برد. چشمانش همیشه کاسه خون بود. با خیلی ها در این مورد مشورت کرد. داروهای زیادی مصرف کرد و زیر تیغ دکترهای زیادی رفت. اما نتیجه نداد.
ادامه مطلب را مشاهده کنيد »
شهریور ۱۵م, ۱۳۸۷ |
اندیشه |
در زمان های قدیم تاجری به روستایی رفت و خطاب به مردم روستا گفت که به ازای هر میمون ۱۰ دلار پرداخت می کند. مردم روستا که جنگل مجاور روستای شان پر از میمون بود معامله را قبول کردند. به نظر آنها قیمت منصفانه بود.
ادامه مطلب را مشاهده کنيد »
شهریور ۱۲م, ۱۳۸۷ |
اندیشه |
سارا برای مشاهده فرایند تصفیه نقره پیش استاد کار رفت. استاد کار قطعه ای از نقره را بر روی آتش گرفت و اجازه داد تا گرم و گرم تر شود.
ادامه مطلب را مشاهده کنيد »
شهریور ۱۰م, ۱۳۸۷ |
اندیشه |
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود. پیرمردی در دهی دور در باغ بزرگی زندگی می کرد. این پیرمرد از مال دنیا همه چیز داشت ولی خیلی تنها بود ، چون در کودکی پدر و مادرش از دنیا رفته بود و خواهر و برادری نداشت.
ادامه مطلب را مشاهده کنيد »
شهریور ۹م, ۱۳۸۷ |
اندیشه |
آیا تابحال شده است که به اداره رفته باشید، و احساس کنید که کار شما را از روی منظور و تنبلی انجام نمی دهند؟ کار ساده را آنقدر کش دار می کنند که چند روز درگیر آن باشید و اعصاب تان درهم بریزد؟
ادامه مطلب را مشاهده کنيد »
شهریور ۷م, ۱۳۸۷ |
اندیشه |
روزی روزگاری یک مهندس کامپیوتر کنار برکه ای نشسته بود. درحال کار با کامپیوترش بود (پنتیوم ۲ بود) که ناگهان یک مار آبی دید و هول شد و کامپیوترش را به درون برکه انداخت.
ادامه مطلب را مشاهده کنيد »
شهریور ۶م, ۱۳۸۷ |
اندیشه |
در یک جمع پسرانه (بین ۲۱ تا ۳۰ ساله) نشسته بودیم. یکی از دوستان باب صحبت رو باز کرد و درباره ازدواج گفت. هر کس نظرش رو درباره همسرش آینده و اینکه چطور آدمی باید باشه بیان کرد.
ادامه مطلب را مشاهده کنيد »
شهریور ۲م, ۱۳۸۷ |
اندیشه |
دو رویی از صفات ناپسندیده است. دو رویی یعنی تغییر در رفتار در حضور و غیاب فرد یا عده ای است. عادتی است که باعث می شود که افراد نتوانند دوست را از دشمن تشخیص دهند. اما چرا بعضی ها دو رویی می کنند؟
ادامه مطلب را مشاهده کنيد »
مرداد ۲۶م, ۱۳۸۷ |
اندیشه |
شاید این جمعه بیاید. جمله ای که بارها و بارها شنیده ایم و گفته ایم. اما آیا تابحال عمیق به آن فکر کرده ایم. چرا می گوییم او خواهد آمد. چرا هر جمعه او را یاد می کنیم. چرا انتظار برایمان شیرین است. چرا عده ای نمی خواهند قبول کنند که شرایط آمدن، انتظار و یاد کردن خشک و خالی نیست؟
نه اگر بخواهیم تا آخر بدین صورت منتظر بمانیم، او اگر هم بیاید ما بین یارانش جایی نخواهیم داشت مگر اینکه لیاقت خود را به اثبات رسانده باشیم. لیقات یعنی انسانیت، راستی، درستی
ادامه مطلب را مشاهده کنيد »